تبليغاتX
تاملات ديني

تاملات ديني

شفاعت از ديدگاه قرآن

1 ـ آياتي كه شفاعت را نفي مي كنند, مانند: ((يوم لا بيع فيه و لا خله و لا شفاعه)), روزي كه معامله و دوستي و شفاعت در آن نيست. (سوره بقره, آيه 254).
2 ـ آياتي كه تنها به شفاعت خداوند صراحت دارند. مانند: ((ما لكم من دونه من ولي و لا شفيع)) برايتان غير از او هيچ ياور و شفاعت كننده اي نيست. (سوره سجده, آيه 4)
3 ـ آياتي كه از شفاعت ديگران با اذن خداوند ياد مي كنند. مانند: ((من ذالذي يشفع عنده الا باذنه)) چه كسي در نزد او [خداوند] شفاعت مكند مگر به اذنش.(سوره بقره, آيه 255).
4 ـ آياتي كه شرايط شفاعت شوندگان را بيان مي كنند. مانند:
الف) ((و لا يشفعون الا لمن ارتضي)) شفاعت نمي كنند مگر براي كسي كه مورد رضايت خدا باشد.
ب) ((ما للظالمين من حميم و لا شفيع)) براي ستمكاران, دوستدار و شفيعي نيست.
ج) ((و سينغفرون للذين آمنوا)) فرشتگان براي كساني كه ايمان آورده اند دعا و استغفار مي كنند.
از آيات گذشته روشن مي شود كه شفاعت بي قيد و شرط نيست و اصل شفاعت, شفاعت كننده و شفاعت شونده همه به اجازه و اذن خداوند است. علاوه بر آن, شفاعت شونده بايد واجد شرايطي باشد كه برخي از آنها ذكر شد و اگر كسي واجد شرايط نباشد مورد شفاعت قرار نمي گيرد; هر چند كه همسر پيامبر باشد.
چنانكه همسر نوح و لوط(ع) به علت فسق مشمول شفاعت نمي شوند.
چنين شفاعتي مردم را تن پرور بار نميآورد. زيرا شفاعت, تنها شامل تلاشگراني است كه براي ادامه راه نياز به قدرتي دارند كه در كنار آنان باشد.
چنين شفاعتي ايستادن در برابر اراده خداوند نيست. زيرا خداوند هم اراده كرده است مجرم را كيفر دهد و هم خواسته كه گروهي مشمول رحمت و عفو قرار گيرند.
شفاعت بدين معنا نيست كه رحم ديگران بيش از خداست. چون اولياء خدا به لطف و رحمت او اجازه شفاعت مي گيرند.
پيداست كه شفاعت, اراده خداوند را تغيير نمي دهد بلكه همانند توبه است. آري, گناه كاري كه اولياء خدا به او لطف كنند حالت ديگري غير از توبه دارد. ضمنا در دنيا راه بخشش گناه متعدد است.
شفاعت از ((شفع)) گرفته شده و آن در اصل به معني جفت گرفته شده است.
و در واقع مثل اين است كه شخص شفيع با وسيله ناقص شفاعت شده, ضميمه مي شود و تشكيل يك زوج مي دهد كه با آن جلب منفعت يا دفع ضرر از خود مي كند. البته نه هر نفع و ضرري زيرا در مواردي كه اسباب طبيعي, ايجاب خير و شر مي نمايند مانند گرسنگي و تشنگي, هرگز شفاعت نمي طلبيم بلكه به دنبال اسباب طبيعي مي رويم. ما فقط در مورد سود و زيانها كه از ناحيه اجراي قوانين عمومي يا خصوصي اجتماع به ما متوجه مي شود, شفاعت مي طلبيم با اين توضيح كه ميان مولا و بنده و هر حاكم و محكومي احكامي وجود دارد كه اگر به آن عمل شود مستوجب پاداش خواهد بود. گاهي اين پاداش, مدح و تمجيد است و گاهي منافع مالي يا مقامي; و برعكس, اگر مكلف سرپيچي و مخالفت نمايد مستوجب كيفر و مجازات مي شود كه گاهي مذمت و توبيخ است و زماني هم ضرر مادي يا معنوي خواهد بود. بنابر اين در باب احكام دو نوع قرار داد است:
يكي قرارداد اصل حكم و ديگري قرارداد تبعات و نتيجه حكم كه پاداش موافقت و كيفر مخالفت تعيين مي گردد.
اين يك اصل قطعي است كه در جميع انواع حكومتهاي عمومي در ميان ملتها و حكومتها نسبت به زير دستان; حكمفرماست.
اگر كسي بخواهد بدون تهيه مقدمات به پاداشي برسد و يا از مجازاتي برهد, اينجاست كه مورد شفاعت و تاءثير آن است. البته نه در همه جا و براي همه كس. چه اينكه كسي كه اصلا لياقت نيل به كمالي را دارا نيست و يا اساسا رابطه اي ميان او و آن كه شفاعت نزد او مي شود وجود ندارد. زيرا شفاعت يك سير مستقل نيست. بلكه متمم و مكمل سبب است. از طرفي تاءثير شفاعت شفيع, يك تاءثير گزاف و بي جهت نيست بلكه بايد شفيع متوسل به چيزي شود كه در كسي كه نزد او شفاعت مي كند موثر گردد و طالب شفاعت را به ثواب منظور برساند و يا از عقاب و كيفر نجات بخشد. بنابر اين شفيع از مولاي بنده در خواست نمي كند كه از مقام مولويت خود و عبوديت بنده اش صرف نظر كند.
همچنين از وي تقاضا نمي كند كه از حكم و تكليف خود دست بردارد. و نيز از او نمي خواهد كه قانون مجازات خود را در همه جا يا در اين مورد معين ابطال كند.
خلاصه اينكه شفاعت كننده نه تاءثيري در مقام مولويت و عبوديت دارد و نه در حكم و نه جزاي حكم, بلكه او با قبول اين جهات سه گانه, متوسل به يكي از جهات زير شده و مقصود خود را به كمك آن عملي مي سازد:
الف) صفاتي كه در شخص مولا وجود دارد و مستوجب عفو و اغماض است مانند بزرگي و كرم و بخشش و شرافت او.
ب) اوصافي كه در بنده است و مقتضي ترحم بر او است مانند فقر و مذلت و كوچكي و پريشان حالي او.
ج) اوصافي كه در خود شفيع است مانند نزديكي او به مولا و داشتن شخصيت و مقام در نزد وي.
از اين بيانات روشن مي شود كه كاربرد شفاعت اين است كه يك رشته عوامل موثردر رفع عقاب را بر عوامل ايجاب كننده آن, برتري مي دهد.
در حقيقت شفاعت يعني واسطه شدن در رساندن نفع و يا دفع ضرر از كسي به عنوان حكومت نه به عنوان مبارزه و تضاد. در ضمن, معلوم شد كه شفاعت از انواع سبب است. زيرا آن عبارت است از وساطت سبب نزديك در ميان سبب بعيد و مسبب آن.
سببيت خداوند از دو جهت ممكن است مورد توجه قرار گيرد: نخست از جهت تكوين يعني اينكه تاءثير از ناحيه او شروع مي شود و اسباب به او منتهي مي شوند. ديگر از جهت تشريع, يعني بر ما منت گذارده و دستوراتي را مقرر داشته است و پاداشها و كيفرهايي در عالم ديگر براي پيروي يا مخالفت آنها قرار داده است و پيغمبراني براي اتمام حجت فرستاده است.
بعضي از آيات, بيان كننده شفاعت تكويني مي باشد. يعني وساطت علل و اسباب در ميان او و مخلوقاتش در تنظيم وجود و بقاء آنهاست. اما بعضي از آنها در مورد شفاعت تشريعي است كه در مورد خداوند متعال, صادق است مانند آيه 23 از سوره سباء, آيه 109 از سوره طه, آيه 26 از سوره نجم, آيه 28 از سوره انبياء و آيه 86 از سوره زخرف.
اين آيات مقام شفاعت را براي عده اي از ملائكه و افراد بشر به اذن و رضاي خداوند تثبيت مي كند و در واقع خداوند اين مقام را به آنها بخشيده بنابر اين آنان با توسل به رحمت و عفو و مغفرت و ساير صفات عاليه خداوند مي توانند بنده گناه كاري را كه مستوجب عقوبت گرديده مشمول رحمت و آمرزش حق سازند.
بر اساس آيات قرآن كريم خداوند مي تواند بر اثر شفاعت, عملي را به عملي ديگر تبديل كند. همچنان كه ممكن است عمل موجودي را معدوم يا عمل كمي را زياد و يا عمل معدومي را موجود سازد.
خلاصه خدا هرچه اراده كند, انجام مي دهد البته همه كارهاي او از روي مصلحتي و علتي است. در اين صورت چه مانعي دارد كه يكي از اين مصالح و علل, شفاعت انبيا و اولياء و بندگان مقربش باشد كه نه گزاف است و نه ظلم.
مشمولين شفاعت مشمولين شفاعت همان اصحاب يمينند. يعني از دين و اعتقاد صحيح برخوردارند. از آيه اول سوره نساء استفاده مي شود, تنها گناهان كبيره است كه تا قيامت باقي مي مانند و الا كساني كه مرتكب گناهان صغيره شدند به مفاد اين آيه, مورد عفو قرار مي گيرند.
((ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه يكفرون عنكم سيئاتكم)) منظور از دادن نامه عمل به دست راست پيروي از امام و پيشواي حق و ازدادن به دست چپ پيروي از پيشواي باطل و گمراه كننده است. باز در جاي ديگر خداوند فرموده است.
((و لا يشفعون الا لمن ارتضي)) (انبياء 28).
بر اساس اين آيه, شفاعت تنها در حق كساني است كه خدا از آنها خشنود است. در اينجا خشنود بودن را مطلق ذكر كرده و آن را مقيد به عمل و چيز ديگري نكرده است. لذا معلوم مي شود منظور خشنودي از خود آنها يعني از دين آنها و نه خشنودي از اعمالشان. بنابر اين مفاد اين آيه هم منطبق بر آيات سابق مي شود. از مجموع اين آيه ها نتيجه مي گيريم كه مشمولين شفاعت كساني هستند كه معتقد به دين حق مي باشند اما گناهان كبيره اي انجام داده اند.1 شافعين شفاعت بر دو قسم است:
شفاعت تكويني و شفاعت تشريعي شفاعت تكويني عبارتست از وساطت علل وجودي در ميان خداوند و موجودات ديگر. از اين نظر تمام اسباب و علل وجودي, شفيع محسوب مي شوند. شفاعت تشريعي نيز خود بر دو قسم است: يكي شفاعت كنندگان در دنيا كه سبب مغفرت, آمرزش و قرب الهي مي شوند. موارد زير را مي توان از جمله اين شفاعت كنندگان برشمرد:
توبه, 2 قرآن 3 و ايمان 4 عمل صالح, مساجد, مكانهاي متبرك, روزهاي شريف, انبياء, ملائكه و مومنان.
ديگري شفاعت كنندگان در جهان آخرت و قيامت, يعني ملائكه, انبياء, شهدا. از آيه 143 سوره بقره, اين گونه استفاده مي شود كه منظور از شهدا, شاهدان اعمال هستند. نه كشته شدگان در راه خدا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت ها
1ـ ر.ك. تفسير الميزان.
2ـ سوره زمر, آيه 54.
3ـ سوره مائده, آيه 16.
4ـ سوره حديد, آيه 28.
+ نوشته شده در  شنبه نهم مرداد 1389ساعت 9:12  توسط جهانگير-ن  | 

نام هاي پيامبر صلي الله عليه و آله

   

 محمد
    «وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل...(3)؛ و محمد جز فرستاده اي که پيش از او (هم) پيامبراني (آمده و) گذشته اند، نيست...»
    مردي به نام «اباهارون» به حضور امام صادق(عليه السلام) شرفياب شد. حضرت به او فرمود: چند روزي است که شما را نمي بينم، آيا در مسافرت بودي؟ عرض کرد: خداي سبحان فرزندي به من داد که به پذيرايي ميهمانان و پرستاري مادرش پرداخته بودم. آنگاه امام صادق(عليه السلام) فرمود: خدا مقدمش را مبارک کند، چه نامي براي او انتخاب کرده اي؟ عرض کرد: او را محمد ناميده ام. هنگامي که اسم محمد را برد امام صورتش را چنان به زمين متمايل کرد که نزديک به سجده شد و سه بار فرمود: محمد، محمد، محمد؛ پسرت را محمد ناميدي؟ (کنايه از خوشحالي امام(عليه السلام)) آنگاه فرمود: جان من و فرزندانم، پدر و مادرم و همه مردم روي زمين فداي پيامبر باد. مبادا به او دشنام دهي يا او را بزني و با او بدرفتاري کني. بدان که بر روي زمين خانه اي نيست که در آن نام محمد باشد مگر آن خانه و زمين هر روز خدا را تقديس مي کنند.(4)
    احمد
    «واذ قال عيسي ابن مريم يبني اسرئيل اني رسول الله اليکم مصدق ا لما بين يدي من التورله ومبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد...(5)؛ و هنگامي که عيسي پسر مريم گفت: اي فرزندان اسرائيل من فرستاده خدا به سوي شما هستم تورات را که پيش از من بوده تصديق مي کنم و به فرستاده اي که پس از من مي آيد و نام او احمد است بشارت مي دهم...»
    رسول خدا(صلي الله عليه وآله) فرمود: «همانا براي من اسم هايي است. من احمدم، من محمدم، من همان محو کننده اي هستم که خداوند به واسطه من کفر را محو و نابود نمود. من همان محشور کننده اي هستم که مردم به واسطه قدوم او محشور مي گردند و من همان بيم دهنده اي هستم که بعد از من پيامبري مبعوث نمي شود.»(6)
    پيامبر امي
    «الذين يتبعون الرسول النبي الامي...؛ (7)آنان که پيروي کنند از رسول (ختمي) و پيغمبر امي...»، ...«فامنوا بالله ورسوله النبي الامي... ؛(8) پس بايد ايمان بياوريد به خدا و رسول او پيغمبر امي...»
    يکي از ويژگي هاي مهم رسول اعظم(صلي الله عليه وآله) اين است که درس ناخوانده و مکتب ناديده بوده است، نزد هيچ معلمي نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و کتابي آشنا نبوده است.
    پيامبر(صلي الله عليه وآله) قبل از رسالت نه مي خوانده و نه مي نوشته است. اگر پيامبر(صلي الله عليه وآله) خواندن و نوشتن مي دانست او را متهم مي کردند که از جاي ديگري گرفته و نوشته و رسالت او را تکذيب مي نمودند اما چون خواندن و نوشتن نمي دانست لذا جايي براي تهمت وجود ندارد. يتيم بودن، تهيدستي، چوپاني و مکتب نرفتن پيامبر خود دليل محکمي براي صداقت پيامبر در امر رسالت است.
    خاتم النبيين
    «ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله وخاتم النبيين؛ (9)محمد پدر هيچ يک از مردان شما نيست و همانا او فرستاده خدا و پايان دهنده پيامبران است.»
    اين آيه رسما از پيامبر(صلي الله عليه وآله) با عنوان خاتم النبيين ياد کرده است. کلمه (خاتم) در زبان عربي به معني چيزي است که به وسيله او چيزي را پايان دهند، بدين جهت نيز مهري که پس از بسته شدن نامه به روي آن مي زدند خاتم ناميده مي شد. در قرآن هر جا و به هر صورت ماده «ختم» استعمال شده به مفهوم پايان دادن يا بستن است.(10)
    شاهد و شهيد
    «يايها النبي انا ارسلنک شهدا...(11) اي پيامبر تو را فرستاديم که گواه باشي...»، «فکيف اذا جئنا من کل امه بشهيد وجئنا بک علي هولاء شهيدا؛(12) پس چگونه است (حالشان) آنگاه که از هر امتي گواهي گيريم و تو را بر آنان گواه آوريم؟»
    بنابر آيات قرآني در قيامت از هر امتي يک شاهد آورده مي شود تا شاهد اعمال و عقايد و اخلاق آنها باشد و رسول اکرم(صلي الله عليه وآله) به عنوان شاهد کل يعني شاهد بر انبياء و مرسلين و امت هايشان آورده مي شود. و اولين و آخرين افراد بشر زير پوشش شهادت پيامبر اعظم(صلي الله عليه وآله) به سر مي برند.(13) ؛
    مبشر و نذير
    «يايها النبي انا ارسلنک شهدا ومبشرا ونذيرا؛(14) اي پيامبر، ما تو را در ميان بشر فرستاديم به عنوان «شاهد»، «مژده دهنده» و «ترساننده».»
    مبشر به معناي مژده دادن وا ز مقوله تشويق است، يعني مردم را به عاقبت نيک کرداري و خيرانديشي مژده داده و به زندگي ارزنده جاويد آخرت، بهشت عنبر سرشت، بشارت مي دهد.
    نذير يعني اعلام کننده خطر. ممکن است انسان شخصي را با صداي ناهنجار و وحشتناکي بترساند اما اين انذار نيست. انذار ترساندني است که در آن اعلام خطر باشد و پيامبر(صلي الله عليه وآله) فرستاده شد تا نذير و بيم دهنده باشد و انسانها را از سرنوشت بدانديشي و هواپرستي، ترسانده و از زندگي در آتش سوزان و هولناک جهنم بترساند. در سالهاي اول بعثت پيامبر(صلي الله عليه وآله) در دامنه کوه صفا ايستادند و ابتدا از مردم تصديق گرفته و فرمودند: مرا در ميان خود چگونه شناختيد؟ همه گفتند: تو را امين و راستگو يافتيم. فرمود: اگر من الان به شما اعلام خطر کنم که دشمن در پشت اين کوه هاست و آماده هجوم به شما مي باشد آيا سخن مرا باور مي کنيد؟ گفتند: آري. پيامبر(صلي الله عليه وآله) پس از آن که اين گواهي را گرفتند، فرمودند: «من به شما اعلام مي کنم که اين راهي که شما مي رويد دنباله اش عذاب شديد الهي است.(15)»
    تبشير و انذار دو عامل ضروري براي بشر است و هرگاه اين دو عامل در يک زمان جمع شوند بايستي جنبه تبشير بيش از انذار باشد، لذا قرآن کريم در آيات بسياري تبشير را مقدم مي دارد.(16)
    سراج منير
    «وداعيا الي الله باذنه وسراجا منيرا؛(17( )و تو اي پيامبر) دعوت کننده به سوي خدا به امر او و چراغ فروزان هستي.»
    «داعيا الي الله» يعني مردم را به سوي خدا و راه مستقيم هدايت و سعادت دعوت و رهبري کردن و سراج منير يعني همان گونه که چراغ عالم آفرينش (خورشيد) با نور و روشنايي خود، تاريکي و ظلمات را نابود کرده و روشني بخش است، پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز چراغي فروزان است که گمراهان را از تاريکي و ظلمات گناه نجات مي دهد.
    اين آيه و آيه قبل گوياي آن است که بشر، در هر محيطي که باشد، براي پيمودن راه هدايت و رسيدن به هدف عالي انساني، شاهد و سرمشق مي خواهد، تا او ميزان ديد فکري وي گردد و ضامن اجراي وي نيز همان اعتقاد اوست به اينکه کسي هست در خلوت و جلوت و در هر زمان و مکان که ناظر اعمال اوست و خواه ناخواه، کردار و روش او را ثبت مي کند. نيازمند به مژده دهنده و ترساننده است که اين دو عامل پرورش فکر و عواطف و احساسات او شوند. بشر محتاج به مبلغ و رهبر است تا هميشه راه و چاه را به او نشان دهد و او را به راه مستقيم ترغيب نموده و از راه ضلالت برحذر دارد. بشر چراغ روشني مي خواهد تا در ميان تاريکي شهوات و گناهان، وسايل نجات و خلاصي از غوطه خوردن در ميان لجنزار بدبختي را مشاهده کرده و خود را آزاد کند.(18)
    رئوف و رحيم
    «لقد جاءکم رسول من انفسکم عزيز عليه ما عنتم حريص عليکم بالمومنين رءوف رحيم؛(19) هر آينه پيامبري از خود شما به سويتان آمد که رنج هاي شما بر او سخت است و بر هدايت شما اصرار دارد و نسبت به مومنان رئوف و مهربان است.»
    در اين آيه شريفه به چند ويژگي حضرت اشاره شده است:
    «عزيز عليه ما عنتم» يعني پيامبر به شدت از رنج هاي شما رنج مي برد و در مقابل ناراحتي شما بي اعتنا نخواهد بود و بر هدايت شما اصرار دارد.
    «حريص عليکم» يعني پيامبر نسبت به هدايت شما علاقمند است و به آن عشق ميورزد. اين هدايت عام بوده و شامل هرگونه خير و سعادت و هرگونه پيشرفت و ترقي بشر مي شود.
    سومين و چهارمين ويژگي پيامبر(صلي الله عليه وآله) در اين آيه شريفه «رئوف و رحيم» بودن حضرت نسبت به مومنان است. بنابراين اگر هرگونه دستور مشکل و طاقت فرسا هم مي دهد خود، نوعي محبت و لطف از ناحيه آن حضرت مي باشد.
    اين آيه که در آخر سوره توبه که سوره غضب مي باشد، آمده است؛ نشان گر آن است که اعلان جنگ به دشمنان پيمان شکن و اظهار برائت و بيزاري در برابر آنها رحمتي است برايشان و وجود پيامبر(صلي الله عليه وآله) رحمتي است براي همه و آن حضرت در تامين سعادت دنيا و آخرت همگان حريص است؛ هم چنان که آيه شريفه مي فرمايد: «لعلک بخع نفسک الا يکونوا مومنين؛(20) گويي مي خواهي جان خود را از شدت اندوه از دست دهي به خاطر اينکه آنان ايمان نمي آورند.»
    در حديثي از امام باقر(عليه السلام) اسامي ديگري نيز براي پيامبر اعظم(صلي الله عليه وآله) ذکر شده است. حضرت فرمودند: «نام رسول خدا در صحف ابراهيم(عليه السلام) «ماحي» است و در تورات موسي(عليه السلام) «حاد» و در انجيل عيسي(عليه السلام) «احمد» و در قرآن «محمد» است.» پرسيدند: معناي «ماحي» چيست؟ فرمود: «محو کننده بت ها و همه صنم ها و تيرهاي قمار و هر معبودي غير از خداي رحمان.» پرسيدند: معناي «حاد» چيست؟ فرمود: «با هر کس که با خدا مخالف باشد چه خويش و چه بيگانه، مخالفت مي کند.» پرسيدند: معناي «احمد» چيست؟ فرمود: «خداي متعال در کتاب آسماني کردار او را ستوده و از او به نيکي ياد کرده است.» پرسيدند: معناي «محمد» چيست؟ فرمود: «خدا و فرشتگان و همه پيامبران و رسولان او و همه امتهاي ايشان او را مي ستايند و بر او درود مي فرستند، و همانا نام او بر عرش مکتوب است: محمد رسول الله(21)»
    امام صادق(عليه السلام) به «کلبي» - مورخ و نسب شناس عرب که خود را بسيار خبير و آگاه مي دانست - فرمود: مي داني در قرآن براي پيامبر(صلي الله عليه وآله) چند اسم آمده است؟ کلبي گفت: دو يا سه اسم! امام(عليه السلام) فرمود: اي کلبي! براي پيامبر(صلي الله عليه وآله)در قرآن ده اسم ياد شده است:
    محمد: «وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل22؛ محمد جز رسولي که پيش از او نيز رسولاني آمده اند، نيست.»
    احمد: «ومبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد؛(23( )عيسي گفت) و بشارت مي دهم به رسولي که بعد از من مي آيد و نام او احمد است.»
    عبدالله: «وانه لما قام عبد الله ... کادوا يکونون عليه لبدا؛(24) و چون بنده خدا (پيامبر) براي نيايش برخاست، نزديک بود پريان از ازدحام بر روي او بريزند.»
    طه: «طه * ما انزلنا عليک القرءان لتشقي؛25 طه، ما قرآن را بر تو فرود نياورديم که به مشقت افتي.»
    يس: «يس * والقرءان الحکيم * انک لمن المرسلين * علي صراط مستقيم؛(26) يس، به قرآن پرحکمت سوگند که تو از پيامبران مرسلي و بر راه راست قرار داري.»
    ن: «ن والقلم وما يسطرون * ما انت بنعمه ربک بمجنون؛(27) ن، به قلم و آنچه مي نويسند سوگند که تو به عنايت پروردگارت ديوانه نيستي.»
    مزمل: «ي-ايها المزمل...؛(28) اي جامه بر خود پيچيده.»
    مدثر: «يايها المدثر...؛(29) اي جامه بر سر کشيده.»
    ذکر: «قد انزل الله اليکم ذکرا * رسولا...؛(30) خدا بر شما ذکري نازل کرده است، پيامبري که...» پس «ذکر» نامي از نام هاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) است و مائيم «اهل ذکر(31.)»
    امام باقر(عليه السلام) نيز در مورد آيه «فس-لوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون؛(32) اگر نمي دانيد از اهل ذکر بپرسيد.»، فرمودند: «ذکر» رسول خدا(صلي الله عليه وآله) است و ما امامان «اهل ذکر» هستيم.(33)
    پيامبر اعظم(صلي الله عليه وآله) در قرآن با القاب مختلفي به مردم معرفي شده است که ذکر تمامي آنها با قلم نارساي ما ميسر نيست لذا فقط به برخي از آنها اشاره مي کنيم:
    اول العابدين: زخرف / 81 ؛رحمه للعالمين: انبياء / 107؛ رسول الله: اعراف / 158؛ صاحب: نجم / 2؛
    نبي: انفال / 64؛ برهان: نساء / 174؛ نور مبين: نساء / 174

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:12  توسط جهانگير-ن  | 

زن در چشم و دل محمد(صلي الله عليه و آله و سلم)

آيا واقعاً محمد يك دون ژون بوده است كساني كه مي كوشند تا مردي را هوسباز معرفي كنند طبيعتاً به سراغ جواني او مي روند چون هوس و شهوت همواره گريبانگير جواني است اما تاريخ كه حتي شوخي هاي او را با زنانش بيان مي كند و كوچكترين جزئيات زندگي او را نشان مي دهد كمترين موج هوسي را در سيماي جوان محمد سراغ ندارد. نخستين زني كه در اوج جواني با وي آشنا مي شود و ازدواج مي كند. خديجه است بيوه زني چهل و به قولي چهل و پنج ساله كه پيش از او دو بار ازدواج كرده بود و فرزنداني همسن محمد داشت و در طول بيست و هشت سالگي كه باوي به سر مي برد هيچ زني در زندگي او راه ندارد آنچه را كه در جواني محمد پيش از ازدواج با خديجه بايد در نظر داشت اين است كه او همچنان ديگر جوانان قريش نه حيثيت اجتماعي و نه محظورات اخلاقي و نه سنگيني مسئوليت هاي سياسي و نظامي و بخصوص مسئوليت خطير رسالت و حتي نه پيري كه بعدها همگي بر او هجوم مي برند هيچ كدام او را مقيد نمي خواست و با هوس بيگانه نمي كرد. شگفتا كه او فرزند عبداله و نوه عبدالمطلب كه بزرگ مكه بود و برادرزادة ابوطالب كه او نيز بعد از پدر از بزرگان مكه بود در قريش و مكه به خاطر اخلاق و رفتار خوب و مورد اعتماد بودن به محمد امين معروف شد و در آن موقع خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند.

او مردي است كه تا پنجاه سالگي با بيوه زني تا هفتاد سالگي او سر مي كند و در طول اين مدت حتي يكبار هواي زن ديگري در سر نمي پروراند. از نظر متعصب ترين مبلغان مسيحي محمد در مكه از چنين اتهامي كاملاً به دور است. پس چگونه اين مرد با اين سابقه تا وارد مدينه شود در حاليكه پيرمردي 53 است و مقام نبوت خدائي دارد و مسئوليتهاي خشن نظامي و سياسي بر دوش دارد و انديشه اش ، روحش ، زندگي اش ، سنش و به خصوص موقعيت اجتماعي و اخلاقي اش دين و تقوي و پارسائي و رنج و كار را به مردم الهام مي كند يكباره آتش هوس در او سربرداشته باشد.

دون ژون نيز چنانكه مي دانيم جواني را پشت سر گذاشت زنان را از ياد برد و مرد پارسائي شد و چگونه جوان عربي كه از 25 تا 50 سالگي با بيوه اي 45 تا 73 سالگي زندگي مي كند هنگاميكه پير مي شود و به مقام عظيم نبوت مي رسد و هر لحظه بوسليه وحي با منبع لايزال الهي در تماس است و غرق در كشمكشهاي جنگ و سياست مي گردد دون ژون مي شو.د.

آنچه مبلغان فراموش مي كنند اين است كه زيبائي زن است كه هوس را سيراب
 مي كند نه تعداد زن. مرد هوسباز در پي دختر طناز و هوش انگيز است نه زنان بيوه جا افتاده و بچه داري كه يا مثل دختر عمر آنقدر زشتند كه كسي آنها را تحمل
 نمي كند و يا اگر رنگ و آبي داشته اند در خانه شوهر و يا شوهران قبلي از بين رفته است و به جاي ؟؟ دوشيزگي و شور جواني و عشوه و هوس چين پيري دارند.

خوشبختانه تاريخ يكايك زنان او را مي شناسد و هم مي داند كه چرا به خانة محمد آمده اند. حال به بررسي اين حرمسراي جنجال برانگيز مي پردازيم :

عايشه :

 خديچه در هفتاد و دو سالگي فوت كرد. محمد در اين هنگام حدود پنجاه سال داشت و در اوج پريشاني و سختي زندگيش در مكه. بسياري از يارانش در حبشه به سر مي بردند و او با ياران اندكش در چنگ يك شهر دشمن اسير پشتيبان محكم خود ابوطالب را نيز در همين سالها از دست مي دهد.

وضعيت رقت بار او باعث شد همه به او پيشنهاد دهند كه ازدواج كند اما عشق خديجه كه تا پايان مرگ او را فراموش نكرد و زندگي سياسي پر از خطرش او را چنان به خود گرفتار كرده بود كه در انديشه زني نبود عايشه دختر ابوبكر تنها دختري بود كه در اسلام متولد شد و اين امر باعث شد تا ابوبكر و ياران نزديك پيامبر تصميم گرفته نخستين زني كه در اسلام زاده شده و خاطره اي از جاهليت ندارد همسر پيامبر اسلام شود.

ابوبكر كه احساس بسيار رقيق دارد و دلش جز ايمان به محمد از محبت وي لبريز است بوي دخترش را پيشنهاد مي كند. عايشه دختري هفت ساله است و محمد مردي پنجاه و چند ساله كه در خانه دختري عزيز چون فاطمه دارد كه نيازمند مادري است و در بيرون دشماني چون ابوجهل و ابولهب و زندگي سراسر تلخي ، آشوب و خطر پيداست كه دختر هفت ساله ابوبكر بكار همسري محمد نمي آيد. محمد او را نامزد مي كند تا با دوست و همفكر خويش خويشاوند گردد كه پيوند خويشاوندي استوارترين پيوند ميان دو انسان است.

ازدواج محمد با عايشه يك ازدواج سمبليك است آميخته با مصلحتي عاقلانه و در اينجا سخن از عشق و هوس بيجاست.

سوده :

دختر زمعه از نخستين مسلماناني بود كه در روزهاي تيره و پر وحشت اسلام با همسرش به محمد گرويدند وي در راه عقيده اش رنج بسيار كشيد و به فرمان پيغمبر به حبشه هجرت كرد.

پس از بازگشت شوهرش را از دست مي دهد و خانواده اش او را به خاطر اعتقاداتش نمي پذيرند و هيچ كس حاضر به ازدواج با او نيست. پيامبر او را پناه مي دهد و با او ازدواج مي كند و در حقيقت جانشين خديجه مي شود.

هند : (ام سلمه)

همسر مجاهد بزرگي كه در احد مجروح شد و بعد در جنگ بني اسد جان داد.

پيامبر در مرگ وي چنان اندوهگين شده بود كه به سختي مي گريست سلم همسر او زني فرتوت بود كه از همسرش چندين بچه كوچك و بزرگ داشت.

چهار ماه از مرگ همسرش با فرزندان بي پدر و بي پناهش زندگي بي اميد و دردناكي را مي گذراند و بزرگان مسلمان را مسئول مي دانست ابوبكر از او خواستگاري كرد نپذيرفت عمر از او خواستگاري كرد عذر آورد كه فرزندانم زيادند و جواني ام گذشته است پيغمبر از او خواستگاري كرد باز نپذيرفت ولي حضرت اصرار كردند تا فرزند بزرگش او را به عقد حضرت محمد درآورد.

رمله : (ام حبيبه)

دختر ابوسفيان كه دست به فداكاري بزرگي زد در اوج مبارزة ابوسفيان با محمد با همسرش به او گرويدند و به حبشه رفتند و در آنجا شوهرش تحت تاثير محيط مسيحي شد و ام رمله به اعتقاد خود استوار ماند و همسرش در كشور غريب او را تنها رها كرد.

او نه مي توانست بي پناه در حبشه بماند نه ابوسفيان پناهش مي داد و حتي او را تهديد كرده بود.

محمد به پاداش اين فداكاري و اينكه زن شرافتمندي كه در راه وي بدبختي تهديدش مي كرد و نيز هم براي اينكه دختر ابوسفيان در اوج مبارزة با وي به همسري محمد درآيد (حادثة پر معنائي) از او بسيار محترمانه خواستگاري كرد و نجاشي پادشاه حبشه او را به نمايندگي محمد عقد كرد و مهريه اش را پرداخت.

جويريه :

دختر حارث رئيس قبيلة بني ال.مصطلق است وي در جنگ نصيب ثابت به قيس شده بود جويريه نزد پيغمير آمد و گفت ثابت مبلغ كلاني براي آزادي من مي خواهد و من ندارم تو كمكم كن پيغمبر كتابت او را پرداخت و او را به همسري خود درآورد به چند دليل : 1. محبت خود را درون قبيله بني المصطلق جانشين كينة ديرينه ساخت (بخصوص رئيس قبيله) 2. مسلمانان را واداشت تا تمام اسراء را آزاد كنند چون همة اسرا خويشان او مي شدند. اسيران آزاد شدند و همگي اسلام آوردند و اين طايفه كه از دشمنان سرسخت محمد بودند باوي متحد شدند جويريه پيش از همسر پسر عمويش عبداله بود كه بعد از امارت او را رها كرده بود.

صفيه :

دختر رئيس بني قريظه بود كه اسير شده بود پيغمبر او را آزاد گذاشت كه به خانواده اش باز گردد كه او خود پيشنهاد ازدواج با پيغمبر و بودن كنار او را داد.

ميمونه :

خواهر ام فضل زن عباس بن عبدالمطلب يكسال پس از حديبيه پيغمبر به قصد عمره وارد مكه شد و طبق قرارداد سه روز بيشتر نمي توانست بماند.

در اين سه روز مي كوشيد تا دلهاي مردم را به خود نزديك سازد و با مهرباني و بخشش و نيكي و نرمش از شدت كينه و خشونتي كه سران كفر عليه او در روحها ايجاد كرده بودند بكاهد.

ميمونه در اين چند روز رفتار مسلمانان در او تاثير شديدي گذاشته بود و به اسلام گرايش پيدا كرده بود. و آوازه عشقش به حضرت محمد در آسمان نيز پيچيد و وحي نيز احساس پاك او را ستود.

عباس به محمد پيشنهاد اين ازدواج را مي دهد. خويشاوندي ميمونه با خالد و انتساب وي به خانواده هاي با نفوذ قريش محمد را بر آن داشت تا پيشنهاد او را بپذيرد. كه در آخرين روز مراسم عروسي برگزار شد و در اين جشن مشركان در كنار مسلمانان دعوت شدند فضاي سرد سياسي گرم شد و دوري و بيگانگي تخفيف داده شد. پس از آن خالد ، عمروعاص ، عثمان بن طلحه راهي مدينه شدند ومسلمان.

 

 

حفضه :

دختر عمر است. شوهرش كه مرد با آنكه دختر عمر بود كسي به سراغش نرفت تا عمر خود دست به كار شد اول به ابوبكر پيشنهاد كرد به اين اميد كه دوستي با وي شايد بكار آيد اما ابوبكر سكوت كرد بسراغ عثمان رفت و عثمال نيز سكوت كرد عمر افسرده شد و دلش از پاسخ ساكت دو يار ؟ بدرد آمد و پيش پيغمبر از آنان گله كرد پيغمبر براي تسكين خاطر او گفت حفصه را به عقد كسي در بياور كه براي او از ابوبكر و عثمان بهتر باشد. و بدين ترتيب پيوند خويش را با عمر كه يكي از شخصيتهاي پر نفوذ و مؤثر اسلام به شمار مي رفت نزديكتر ساخت. از كوشش عمر و از سكوت ابوبكر و عثمان مي توان به زيبائي حفصه پي برد.

عمر خود به دخترش مي گويد : دختر من تو به عايشه كه به زيبائي خود مي نازد نگاه مكن به خدا قسم من مي دانم رسول خدا تو را دوست ندارد و اگر بخاطر من نبود تو را طلاق داده بود.

زينب :

زن عبيده بن حارث كه در بدر شهيد شد و بسيار فرتوت و افتاده بود محمد وي را كه آفتاب عمرش بر لب بام بود را به زني گرفت و نخواست همسر مجاهد شهيدي در پيري و بي پناهي سر كند او زني سخت پارسا ، مهربان و نيكو كار بود. (ام المساكين)

اينانند زنان حرمسراي پيغمبر

و اينك چند نكته مهم : 1. حكم تعدد زوجات در سال هشتم نازل شد و هيچ فردي حكم نمي كند محمد مي بايست پس از اين حكم چهار زن را نگه دارد و بقيه را طلاق دهد. 

2. اسلام تعدد زوجات را وضع نكرده است پيش از اسلام هيچ حدي در اين باره وجود نداشت و آنچه اسلام آورده است تحديد زوجات (محدود) نه كه تا چهار زن بگيريد بلكه بيش از چهار زن نگيريد و اين دو يكي نيست.

3. قرآن ابتدا مردم را ملزم به اجراي عدالت ميان زنان مي كند و بلافاصله اعتراف

 مي نمايد كه هرگز نمي توانيد عدالت ورزيد پس به يك تن اكتفا كنيد اين چنين بيان هنرمندانه و شگفت انگيزي هر كه را سخن شناس باشد و با روح قرآن آشنا و هوس تعدد زوجات هم در دل نداشته باشد بسادگي معترف مي كند كه اين شرايط چنان دشوار است و تنگناي جواز چندان سخت كه جز در مواردي فردي و اجتماعي كه الزامي زوجي يا اخلاقي در كار است نمي توان از آن گذر كرد.

موارد فردي را از متن قرآن مي توان احساس كرد در ضمن آياتي كه از سرنوشت يتيمان و زنان بي سرپرست سخن مي گويد اما موارد اجتماعي اش را خوشبختانه نسل حاضر به چشم ديده اند.

پس از جنگ جهاني دوم بحران شديدي كه بر اثر نابودي ميليون ها مرد در اروپا و به خصوص آلمان و اتريش و لهستان پديد آمد و موج فساد و انحطاط و بيماريهاي رواني و پريشاني بسياري كه زنان بي شوهر و اطفال بي پدر را رنج مي داد همه مسائل بسيار جدي ئي بود كه در روح و اخلاق جامعة اروپائي آثاري عميق و انحرافي شديد بوجود آورد كه تا به امروز نيز آثارش به جاست.

موج تظاهرات و اعتراضات زنان به مذهب كاتالويك كه تعدد زوجات و به خصوص ازدواج مجدد را ممنوع مي داند و  هم به مؤمنين كه اصل تعدد زوجات را راه بازي براي شهوتراني خود مي پندارند و هم به روشنفكران امروزي كه آنرا مطلقاً ضد انساني مي شمارند نشان مي دهد كه معني و مورد واقعي اين حكم چيست و كجاست.

در سال 1958 ميلادي جبهة آزادي بخش ملي الاجزاير به همة اعضاي خود توصيه كرد كه مجاهدان به خانواده هاي برادران شهيدشان بينديشند و با زناني كه همسرانشان را در اين مبارزه از دست داده اند ازدواج كنند تا شهادت مايه پريشاني اطفال و بدبختي زنان نگردد و خانوادة يك شهيد به دامن فقر و فساد بيفتد.

آنچه مي خواهم بگويم اين است كه مساله تعدد زوجات را در گذشته و به خصوص جامعه هاي ابتدائي نبايد بدان معني كه امروز از آن احساس مي شود گرفت و آنرا نبايد با چشم اين عصر ديد.

نكتة ديگر يكي از شگفتي ها و رموز زندگي محمد است.

حضرت محمد (ص) در مدينه از هيچ يك از زنانش فرزندي نيافت در حاليكه اين زنان جز عايشه همه بيوه بودند و در خانه شوهران سابقشان داراي فرزندان. بي شك وي نيز همچون هر مردي خواهان فرزند بود تنها در سال آخر عمرش صاحب پسري شد كه آن هم نماند و ناراحتي وي از اين موضوع نشان مي داد كه سخت دوستدار داشتن فرزنداني بود اما سرنوشت و حكم لايزال الهي بر اين بود كه از بزرگترين شخصيت جامعه عرب كه فخر و شخصيت را در داشتن فرزندان آن هم پسر مي دانستند تنها يك فرزند باقي بماند و آن هم دختر و آن هم فاطمه و اين چه تقدير زيبا و خردمندانه اي بود اگر چه باعث شد محمد را در آن زمان خيلي رنج دهند.

نسل خاتم پيامبران بايد فقط بوسيله فاطمه و علي ادامه پيدا مي كرد.

و اما حرمسراي محمد چگونه بود؟

چند اطاق گلي متصل به مسجد سقفش از شاخ و برگ درخت خرما پوشيده شد قنديلهاي كه قصر جنجالي شاخه هاي نخل كه مي سوزد و مطبخش و خوراكش ابوهريره مي گويد :

حضرت تا مرد از نان جو سير نخورد گاه مي شد دو ماه مي گذشت و آتش در منزل وي برافزوخته نمي شد در اين مدت غذاشان خرما و آب بود و او گاه از شدت گرسنگي سنگ بر شكم مي بست.

من هر گاه كه به ياد خانه و زندگي محمد مي افتم كه جواني و كمال را با بيوه زني پنجاه تا هفتاد و دو سه ساله مي گذراند و در پيري با بيوه زناني جا افتاده و بچه دار چون ام سلمه و زينب و بخصوص حفصه سر كرد، خانه اش و خوراكش آن بود نمي توانم از افسوس خودداري كنم كه محمد مي توانست زناني زيباتر از آنها داشته باشد و زندگي بهتر از اين و نيز هر گاه سخنان نويسندگاني را مي خوانم كه از شهوتراني محمد سحن مي گويند و از حرمسراي او نمي توانم از خشم و شرم پريشان نشوم كه يك انسان حتي يك نويسنده تا كجاها مي تواند ننگين شود و بخاطر مصلحتي زشت سيماي حقيقي زيبا را كه فخر انسان است و سرمايه تاريخ به چنين پليديها بيالايد.

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:7  توسط جهانگير-ن  | 

پادشاه انبياء

محمد همنشين كبريا بود          محمد پرتو روي خدا بود

محمد پادشاه انبيا بود              پناه مردمان بينوا بود

 

به پيش آفتاب روي احمد          كجا خورشيد تابيدن تواند

چو گيسو رابه شانه ميفشاند      به عالم هيچ هشياري نماند

 

تمام هستيش مال خدا بود          از اين رو آيت جود و سخا بود

دلش از هرچه دنيائي جدا بود     دراوج مطلق هستي رها بود

 

تبسم هاي او صبح سحربود    دلش از عشق رحمن شعله ور بود

زاشك ديده اش سجاده تر بود   براي امت خود چون پدر بود

 

خدايا گر به روز واپسينم          دمي روي محمد را ببينم

نه ديگر حاجتي با حورعينم      نه با سرچشمه هاي انگبينم.

 

محمد نوررب العالمين است     ستون آسمانها و زمين است

وجودش سرّقرآن مبين است  جهان چون خاتم و احمد نگين است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:36  توسط جهانگير-ن  | 

پادشاه انبياء

محمد همنشين كبريا بود          محمد پرتو روي خدا بود

محمد پادشاه انبيا بود              پناه مردمان بينوا بود

 

به پيش آفتاب روي احمد          كجا خورشيد تابيدن تواند

چو گيسو رابه شانه ميفشاند      به عالم هيچ هشياري نماند

 

تمام هستيش مال خدا بود          از اين رو آيت جود و سخا بود

دلش از هرچه دنيائي جدا بود     دراوج مطلق هستي رها بود

 

تبسم هاي او صبح سحربود    دلش از عشق رحمن شعله ور بود

زاشك ديده اش سجاده تر بود   براي امت خود چون پدر بود

 

خدايا گر به روز واپسينم          دمي روي محمد را ببينم

نه ديگر حاجتي با حورعينم      نه با سرچشمه هاي انگبينم.

 

محمد نوررب العالمين است     ستون آسمانها و زمين است

وجودش سرّقرآن مبين است  جهان چون خاتم و احمد نگين است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:36  توسط جهانگير-ن  | 

قصيده برديه (قسمت اول)

       محمّد رسول الله صلي الله تعالي عليه وآله و سلم

محمد سيد الكونين والثقلين                  والفريقين من عرب ومن عجم

محمد سرور دو جهان و انسان وجن و دو گروه عرب و عجم است

نبينا الآمر الناهي فلا احد                       ابرّ في قول لا  منه و  لا نعم

پيامبرما كه امرونهي ميكند وهيچكس شايسته ترازاونيست كه بگويد آري يا نه

هوالحبيب الذي ترجي شفاعته                 لكل هول من الاهوال  مقتحم

او همان حبيبي است كه درهمه گرفتاري ها به شفاعتش اميدواريم

دعا الي الله فالمستمسكون به                مستمسكون بحبل غير منفصم

به سوي خدا دعوت كرده و كساني كه به او متوسل شوند به ريسماني پاره نشدني چنگ زده اند.

فاق النبيين في خلق وفي خلق                   ولم يدانوه في علم ولا كرم

درخلقت ظاهري واخلاق از همه پيامبران پيش است وآنها در علم وكرم به او نميرسند.

وكلهم من رسول الله ملتمس              غرفا من البحر او رشفا من الديم

همه  پيامبران از او يك كف دست از دريايش و قطراتي از باران مداومش را ميطلبند.

وواقفون لديه عند حدهم                       من نقطة العلم او شكلة الحكم

درحد خود نزد او ايستاده اند و نقطه اي ازعلم و يا حركتي از حكمتش را ميخواهند.

فهو الذي تم معناه و صورته                ثم اصطفاه حبيبا بارِي ء النسم

اوكسي است كه معنا وصورتش كمال يافت وسپس خداي خالق روح ، به عنوان حبيب اورا برگزيد.

منزه عن شريك في محاسنه                 فجوهر الحسن فيه غير منقسم

درنيكي هايش هيچ شريكي ندارد و جوهر زيبائي دراو تقسيم پذير نيست .

دع ما ادعته النصاري في نبيهم          واحكم بما شئت مدحا فيه واحتكم

هرچه مسيحيان درموردپيامبرشان گفتند رارها سازوسپس هرحكم ديگري كه ميخواهي درمورداو بكن.

فانسب الي ذاته ماشئت من شرف      وانسب الي قدره ما شئت من عظم

هرشرفي راكه ميخواهي به ذاتش وهرعظمتي راكه ميخواهي به قدرش نسبت بده.

فان فضل رسول الله ليس له                       حد فيعرب عنه ناطق بفم

فضيلت رسول الله حدّ و مرزي ندارد كه كسي بازبان آن راآشكار كند.

اعيا الوري فهم معناه فليس يري             للقرب والبعد عنه غير منفحم

فهم معنايش آدميان را خسته كرده وهيچ دور يا نزديكي نيست كه در اين كار شكست نخورده باشد.

كالشمس تظهر للعينين من بعد                 صغيرة تكل الطرف من  امم

همچون خورشيد كه از دوركوچك ديده ميشود واز روبرو چشم را ناتوان ميسازد.

و كيف يدرك في الدنيا حقيقته                   قوم نيام تسلّوا عنه بالحلم

چگونه در دنيا حقيقتش راقومي درك كنند كه از او به خواب ديدنش دلخوشند.

فمبلغ العلم فيه انه بشر                            و انه خير خلق الله كلهم

آخرين حدّ علم به او اينست كه او بشراست و بهترين خلق خداست .

و كلّ آيي اتي الرسل الكرام بها                   فانما اتصلت من نوره بهم

هرمعجزه اي كه رسولان گرامي آورده اند ازنوررسول الله به آنها رسيده است.

فانه شمس  فضل هم كواكبها               يظهرن انوارها للناس في الظلم

او خورشيد فضيلت است وآنها ستارگانش ، كه نوراو را در تاريكي ها براي مردم پديدار ميسازند.

اكرم بخلق نبي زانه خلق                      بالحسن مشتمل بالبشر متسم

چه گرامي است خلقت پيامبري كه خُلقش به زيبائي ولبخند آراسته است.

كالزهر في ترف والبدرفي شرف            والبحر في كرم والدهرفي همم

درنرمي همانند شكوفه ، دربلندي به سان ماه ،دركرم چون دريا ودرهمّت همتاي روزگار.

كانه و هو فرد من جلالته                  في عسكر حين تلقاه و في حشم

از جلال وشكوه ، وقتي هم كه تنهاست گوئي درميان لشگروخد متگزاران ايستاده است.

كانما الوء لوء المكنون في صدف           من معدني منطق منه و مبتسم

گوئي مرواريد پنهان درصدف است ، از دو معدن سخن گفتن و لبخندش.

لا طيب يعدل تربا ضم اعظمه                    طوبي لمنتشق منه و ملتثم

هيچ عطري به پاي خاكي كه استخوانش را دربرگرفته نميرسد،خوشا به حال كسي كه آنراببويدوببوسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:22  توسط جهانگير-ن  | 

نسب پيامبر اعظم صلي الله تعالي عليه و سلم

                        نسب پیامبر گرامی اسلام(ص)

مطابق آنچه ميان مورخين مسلم است نسب رسول خدا(ص)تا«عدنان»كه بيست و يكمين جد آن حضرت بوده اين گونه است:

محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

و پس از عدنان تا حضرت اسماعيل(ع)و همچنين پس از ابراهيم(ع)تا حضرت آدم در عدد اجداد آن حضرت و نامهاى ايشان در بسيارى از موارد ميان اهل تاريخ اختلاف است و از رسول خدا (ص)نيز روايت شده كه فرمود:

«اذا بلغ نسبى الى عدنان فامسكوا»

[چون نسب من به عدنان رسيد خوددارى كنيد(و از او بالاتر نرويد.)]

خاندانى كه رسول خدا(ص)در ميان آنها به دنيا آمد.از بهترين خاندانهاى عرب و شريفترين آنها بود و بزرگترين منصبها و سيادتها در آنها وجود داشت.زيرا منصب سقايت و اطعام حاجيان كه بزرگترين افتخار و بهترين منصبها بود از راه ارث به خاندان بنى هاشم و عبد المطلب جد آن بزرگوار رسيده بود.

عدنان

پدران آن حضرت تا به عدنان كه نام برديم همگى از بزرگان زمان خويش و بيشتر آنها از فرمانروايان مكه و حجاز بودند واز نظر معنوى و ايمان نيز چنانكه مورد اتفاق علماى اماميه رضوان الله عليهم مى‏باشدهمگان موحد و خدا پرست بوده و از عدنان تا حضرت آدم(ع)نيز اين گونه بوده‏اندگذشته از اينكه بسيارى از آنان چون حضرت اسماعيل و ابراهيم و نوح(ع)از پيغمبران بزرگوار الهى و بلكه برخى آنان از انبياى اولوالعزم مى‏باشند.

سر سلسله اين دودمان شريف يعنى عدنان از مردان بزرگ زمان خويش و از فصحا و دلاوران بوده و در برخى از تواريخ آمده كه روزى در بيابان شام هشتاد سوار او را تعقيب كرده و بدو حمله بردند و او يك تنه با ايشان جنگ كرد تا آنكه اسبش از پاى درآمد و كشته شد،و پياده با آنان جنگيد تا وقتى كه خداوند او را از شر آنان نجات بخشيد.

مضر

و ديگر مضر بن نزار است كه بر طبق حديثى پيغمبر(ص)فرمود:مضر را دشنام نگوييد كه او بر دين ابراهيم(ع)بوده و از سخنان اوست كه گويد:

«من يزرع شرا يحصد ندامة».

[كسى كه شرى بكارد ندامت و پشيمانى درو كند.]

و گويند:مضر داراى آواز خوشى بود كه در زمان او كسى آوازش مانند وى نبوده و او نخستين كسى است كه«حدى» (1) براى شتران خواند.

و برخى گفته‏اند:قريش به كسانى گويند كه نسبشان به مضر برسد. (2)

الياس

و ديگر الياس است كه در ميان قوم خود به سيادت و بزرگى معروف گشت و همگان اطاعتش را گردن نهادند.و او نخستين كسى است كه شترهايى براى خانه كعبه قربانى كرد.

و گويند:مثل او در عرب همانند لقمان حكيم است در ميان قوم خويش.و چون از دنيا رفت همسرش كه زنى بود به نام خندف از شدت تأثرى كه از مرگ شوهر بدو دست داد با خود عهد كرد كه زير سقف و سايبانى نرود و همچنان بود تا از دنيا رفت.

مدركه

و ديگر مدركه است كه گويند نامش عمرو بوده و سبب اينكه او را مدركه گفتند بدان جهت بود كه وى درجه اعلاى عزت و بزرگى را در ميان قوم خود درك كرد،و بدان رسيد.

كنانه

و در شرح حال كنانه مى‏نويسند مردى زيبا صورت و عظيم القدر بود و عربها به خاطر علم و دانش و فضيلتى كه داشت نزدش مى‏آمدند و از دانش او بهره‏مند مى‏شدند،و از كسانى است كه ظهور رسول خدا(ص)را به مردم بشارت مى‏داد و مى‏گفت:زمان ظهور پيغمبرى به نام احمد كه مردم را به سوى خداى يكتا و كار نيك و احسان و مكارم اخلاق دعوت مى‏كند نزديك گشته،از او پيروى كنيد.

نضر

مشهور ميان مورخين و فقهاى اسلام آن است كه نضر پدر قريش است و هر كس نسبش به او رسيد قرشى است.چنانكه در حديثى از رسول خدا(ص)نيز اين مطلب‏روايت شده است. (3) و نضر در لغت از«نضارت»به معناى زيبايى صورت و جمال گرفته شده و چون نضر بسيار زيبا روى بوده او را به اين نام مى‏خواندند.

فهر

برخى از اهل تاريخ نوشته‏اند:در زمان فهر يكى از سركردگان يمن به نام حسان بن عبد كلال با قبيله«حمير»به قصد شهر مكه حركت كرد تا سنگهاى خانه كعبه را با خود به مملكت يمن برده و در آنجا به وسيله آن سنگها خانه‏اى بنا كند و حاجيان را به آنجا سوق داده يمن را زيارتگاه آنان كند،فهر كه اين خبر را شنيد در تهيه لشكر برآمده قبايل عرب را گرد آورد و به جنگ حسان رفت و او را اسير كرده و قبيله«حمير» را شكست داد و حسان سه سال در اسارت فهر بود تا آنكه مال بسيارى براى آزادى خود پرداخت،و چون آزاد شد به سوى يمن حركت كرد و در بين راه از دنيا برفت.و همين امر سبب عظمت فهر گرديد تا آنجا كه اعراب همگى سر به فرمان او درآوردند.

كعب

از آن جمله كعب است كه قوم خود را در روزهاى جمعه كه آن را يوم العروبة مى‏ناميدندـجمع مى‏كرد (4) ،و ايشان را موعظه مى‏نمود،و به آمدن پيغمبرى از صلب‏خويش مژده مى‏داد،و ابياتى در اين باره از وى نقل كنند كه از آن جمله است:

على غفلة ياتى النبى محمد 
فيخبر اخبارا صدوق خبيرها

و همچنين:

يا ليتنى شاهد فحواء دعوته‏ 
حين العشيرة تبغى الحق خذلانا

در وجه تسميه وى به كعب گويند به خاطر علو مقام و بزرگى او بوده،زيرا عرب هر چيز مرتفع و بلند را كعب گويد،چنانكه كعبه را از همين جهت كعبه گويند.

و به خاطر بزرگى و شخصيت او بود كه پس از آنكه از دنيا رفت اعراب روز مرگ او را تاريخ خود قرار دادند و تاعام الفيل يعنى سالى كه ابرهه به مكه لشكر كشيد و به امر پروردگار با سنگريزه‏هاى پرندگانـابابيلـخود و لشكريانش نابود گشتندـتاريخ خود را از روى همان روز مرگ كعب تعيين مى‏كردند.و پس از آن«عام الفيل»و سپس مرگ عبد المطلب را تاريخ قرار دادند،تا وقتى كه در اسلام هجرت مبدأ تاريخ قرار گرفت.

قصى بن كلاب

و ديگر قصى بن كلاب است كه نام اصلى او زيد بود و او را«مجمع»مى‏گفتند چون قريش را پس از پراكندگى بسيار،گرد هم آورد و همگان مطيع او گشتند،و از رسول خدا(ص)نيز روايت شده كه آن حضرت او را بدين نام خوانده است و شاعر عرب نيز در اين باره گويد:

قصى لعمرى كان يدعى مجمعا 
به جمع الله القبائل من فهر

قصى چنانكه گفتيم نامش زيد بود و سبب آنكه او را قصى ناميدند آن بود كه چون پدرش كلاب هنگامى كه قصى كودكى خردسال بود از دنيا رفت مادرش كه فاطمه نام داشت به مردى از قبيله عذرة بن سعد كه نامش ربيعه بود شوهر كرد،و ربيعه پس از اين ازدواج فاطمه را با خود برداشته به ميان قبيله خود كه در سمت شام سكونت داشتند برد،و قصى را نيز كه كودكى خردسال بود به همراه خود بردند و از موطن اصلى اوـ كه مكه بودـ دورش ساختند و از اين رو وى را قصى كه به معناى دور شده‏از وطن استـناميدند.

و به دنبال همين ماجرا بود كه قصى به شهر مكه بازگشت و چون قريش راـكه در آن وقت تحت فرمانروايى قبايل ديگر در مكه زندگى مى‏كردندـزبون و پراكنده ديد، درصدد برآمد تا عزت از دست رفته آنها را بدانها باز گرداند و به فكر افتاد تا رياست مكه و مناصب بزرگى را كه در دست قبايل ديگر بود و قريش و فرزندان اسماعيل را بدانها سزاوارتر مى‏ديد از آنها بازستاند.و به همين منظور با بزرگان قريش و برخى قبايل ديگر گفتگو كرد و پس از تلاشهاى بسيار گروهى از قريش و همچنين خويشان مادرى خويش را گرد آورد و به ترتيب با قبايل«صوفة»،«خزاعة»و«بنى بكر»جنگ كرد و پس از جنگهاى سخت همگى آن مناصب را كه از آن جمله منصبهاى:اجازه خروج حاجيان از منى،فرمانروايى مكه و تصدى كارهاى خانه كعبه،مانند پرده‏دارى و كليد دارى و غيره بود همه به دست قصى بن كلاب و قريش افتاد،كه پس از آن برخى از آن منصبها را به صاحبان اصلى آن بازگرداند.

ابن هشام مورخ مشهور مى‏نويسد:قصى در ميان فرزندان كعب بن لوى نخستين كسى بود كه قريش را تحت فرمان خويش درآورد و منصبهاى مهم مكه مانند منصب كليددارى خانه كعبه،سقايت حاجيان با آب زمزم،اطعام آنان (5) ،رياست دار الندوه(مركز مشورت بزرگان مكه)و پرچمدارى همه به دست او افتاد.

قصى بن كلاب مكه را در ميان قريش چهار قسمت كرد و هر قسمت را به دست گروهى از ايشان سپرد.

تا آنجا كه مى‏نويسد:

كار قصى در ميان قريش تا به پايه‏اى بالا گرفت كه هر زنى مى‏خواست شوهر كند،يا هر مردى مى‏خواست زنى بگيرد و در هر كارى كه قريش مى‏خواستند مشورت كنند همگى در خانه قصى انجام مى‏شد،و هرگاه مى‏خواستند براى جنگى پرچم ببندند درخانه قصى آن را مى‏بستند،و هر دخترى مى‏خواست لباس مخصوص خود را كه در سنين معينى مى‏پوشيد بر تن كند در خانه او مى‏پوشيد و آن گاه به خانه خود مى‏رفت.فرامينى كه او صادر كرده بودـچه در زمان حيات و چه پس از مرگ اوـدر ميان قريش چون احكام دين واجب و لازم الاجرا بود.

و در تواريخ ديگر آمده است كه قريش پيش از فرمانروايى قصى بن كلابـواهمه داشتند از اينكه در اطراف خانه كعبه،خانه‏اى بنا كنند و يا از درختان و گياهان حرم براى ساختمان خانه و منزل چيزى بكنند و قصى بن كلاب اين كار را بر آنها آزاد كرد و خود اقدام به اين كار نمود.

و از سخنان پر ارج و گرانبهايى كه از قصى به يادگار مانده اين چند جمله است كه گويد :

«من اكرم لئيما اشركه فى لؤمه،و من لم تصلحه الكرامة اصلحه الهوان،و من طلب فوق قدره استحق الحرمان،و الحسود العدو الخفى»[كسى كه به شخص پست و لئيمى اكرام كند در پستى او شريك گشته،و كسى را كه كرم و بزرگوارى اصلاحش نكند خوارى و پستى اصلاحش كند،و كسى كه بيش از اندازه خود طلب كند(و بخواهد)مستحق محروميت و حرمان است،و حسود دشمن پنهان انسان است.]

و چون هنگام مرگش فرا رسيد به فرزندانش وصيت كرده گفت:

«اجتنبوا الخمر فانها لا تصلح الابدان و تفسد الاذهان».

[از شراب بپرهيزيد كه بدنها را سازگار نيست و دلها را نيز فاسد و تباه سازد.]

عبد مناف

قصى داراى چهار پسر بود كه بزرگترين آنها عبد الدار بود ولى عبد مناف فرزند ديگر قصىـكه نام اصلى وى مغيره بود و مادرش او را عبد مناف ناميدـاز همه شريفتر و بزرگوارتر بود،زيرا در جود و سخاوت گوى سبقت را از برادران خويش ربوده بود،و از اين رو قريش او را«فياض»نام نهاده بودند.و در زيبايى و جمال نيز ضرب المثل بود تا آنجا كه بدو«قمر البطحاء»مى‏گفتند :و به همين جهت همگان او راشايسته‏تر به جانشينى پدر و حيازت منصبهاى او مى‏دانستند،و شايد همين قضاوت مردم سبب شد تا قصى بن كلاب در اواخر عمر خويش در يك مجلس رسمى منصبهاى خود را به عبد الدار كه او را از ديگران بيشتر دوست مى‏داشت واگذار نمايد و همين علاقه و محبتى كه بدو داشت و از سوى ديگر مى‏ديد كه عبد مناف و برادران ديگر در فضيلت از او پيش گرفته‏اند،سبب شد تا وى را مخاطب ساخته بدو چنين گويد:

هان!به خدا سوگند چنان خواهم كرد كه تو نيز در شرف و بزرگى به برادران خود برسىـاگر چه اكنون آنان از تو پيشى جسته‏اند كارى خواهم كرد كه هيچ يك از قريش بدون اجازه تو وارد كعبه نشود،و هيچ پرچمى جز به دست تو براى جنگ در قريش بسته نشود،و منصب سقايت حاجيان در دست تو قرار گيرد،و حاجيان جز از طعام تو نخورند،و قريش جز در خانه تو در كارها تصميمى نگيرند.

و بدين ترتيب تمام منصبهايى را كه داشت يعنى منصب:سقايت،اطعام حاجيان،پرچمدارى،كليددارى،رياست دار الندوه،همه را پس از خود به عبد الدار واگذار نمود (6) ،فرزندان قصى نيز همگان سخنش را پذيرفته و به رياست عبد الدار و واگذارى منصبهاى فوق بدو راضى گشتند،و پس از مرگ قصى نيز تا پايان عمر براى گرفتن آنها از عبد الدار اختلافى در ميان آنها پديدار نگشت.

پى‏نوشتها:

1.«حدى»به آوازى گويند كه ساربانان براى تند رفتن شتران مى‏خوانند.

2.در اينكه«قرشى»به چه كسى اطلاق مى‏شود و قريش لقب كدام يك از اجداد رسول خدا(ص)است پنج قول است:اول،همين قول،دوم كه مشهورترين اقوال است آنكه لقب«نضر بن كنانه»است،سوم،قولى است كه قريش را لقب«فهر بن مالك»داند،چهارم،برخى ديگر گويند:لقب قصى بن كلاب است و پنجم،قولى است كه وى«الياس بن مضر»بوده است و معناى آن نيز در پاورقى صفحه بعد خواهد آمد.

3.و در وجه تسميه او به قريش نيز اختلاف است.برخى مانند ابن هشام گفته‏اند:قريش در لغت از«تقرش»است كه به معناى كسب و تجارت مى‏باشد.و ابن اسحاق گفته:قريش از تقرش به معناى تجمع است و بدان جهت به نضر قريش گفتند كه پس از تفرقه‏اى كه ميان قوم و قبيله آنان افتاده بود آنان را گرد هم جمع كرد.

و برخى گفته‏اند:سببش آن بود كه هنگامى نضر در درياى فارس در كشتى نشسته بود ناگاه حيوان بزرگى كه آن را«قريش»مى‏گفتند به كشتى نزديك شد چنانكه ساكنان كشتى از آن ترسيدند نضر كه چنان ديد تيرى برگرفت و به سوى آن حيوان انداخت و او را در جاى خود متوقف ساخت،و سپس كشتى بدان حيوان نزديك شد و نضر او را بگرفت و سرش را بريد و به مكه برد و بدان نام موسوم گشت.و گويند فرزندان او بدين نام خوانده شدند زيرا بر قبايل ديگر چيره شدند و بدين جهت نام آن حيوان بر آنان اطلاق مى‏شود،زيرا آن حيوان،حيوانات ديگر دريا را مقهور خويش ساخته بود.

و قول ديگر آن است كه چون نضر تفتيش حال بيچارگان مى‏نمود و هر كس نيازمند بود با مال و ثروت خود بى نيازش مى‏كرد از اين رو وى را«قريش»گفتند.

4.و برخى گفته‏اند:كعب نخستين كسى است كه روز جمعه را به اين نام خواند،ولى اين قول مورد قبول بسيارى از اهل تاريخ نيست.

5.داستان اطعام حاجيانـبه طورى كه همين ابن هشام مى‏نويسدـاين گونه بود كه قريش هر ساله در موسم حج آذوقه بسيارى جمع كرده و به نزد قصى بن كلاب مى‏آوردند،و او نيز به وسيله آنها براى حاجيان بى بضاعت طعامى فراهم مى‏ساخت و از ايشان پذيرايى مى‏كرد،و اين كارى بود كه قصى بن كلاب بر قريش فرض و لازم كرده بود و سپس متن دستور او را كه در اين باره صادر كرده بود نقل مى‏كند.

6.در سيره حلبيه از برخى از تواريخ نقل مى‏كند كه قصى بن كلاب منصبهاى مزبور را ميان عبد الدار و عبد مناف تقسيم كرد،بدين ترتيب كه منصب پرده دارى كعبه و رياست دار الندوه،و پرچمدارى قريش را به عبد الدار واگذار نمود،و سقايت و اطعام و رياست قريش را به عبد مناف داد،ولى آنچه را در بالا نقل كرديم مطابق سيره ابن هشام و ساير تواريخ مشهور است .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:23  توسط جهانگير-ن  | 

مدتي

مدتي اين مثنوي تاخير شد

                             مهلتي بايست تا خون شير شد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:16  توسط جهانگير-ن  | 

تبريك و تهنيت

       السلام عليكم يا اهلبيت النبوه

ميلاد سالار شهيدان امام حسين (ع)

زينت پاساريان امام علي زين العابدين(ع)

و مظهر وفا و فدا كاري ابوالفضل العباس (ع)

 را به همه عاشقان اهلبيت رسول الله(ص)

تبريك و تهنيت ميگويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 7:27  توسط جهانگير-ن  | 

ميلاد علي مباركباد

 لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

 

 

كيست آن كو زاده شد در خانه ء پروردگار

 

وحشت افزاي شريران، دردمندان را قرار

 

سركشان را نيست راهي پيش رويش جز فرار

 

لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

 

آن كه با دستان ايمان درب خيبر را گشود

 

آن كه تا گردد فدا َدر جاي پيغمبر غنود

 

آن كه در وصفش چنين آمد به روز كارزار

 

لا فتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

 

پرچم اسلام را پيروزي از پيكار اوست

 

افتخار بدر و خيبر وامدار كار اوست

 

نسل طه از علي مانده است ما را يادگار

 

لافتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

 

همتش ره توشه بهر عارفان و سالكان

 

نام او سردفتر آيات زيباي جهان

 

اين سخن دارم به لب همواره در ليل و نهار

 

لا فتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

 

گفت پيغمبر زقدرش فاش در روز غدير

 

هر كه من مولاي اويم ، بعد من او را امير،

 

نيست جز حيدر، كه خورشيدي است اندر شام تار

 

لا فتي الا علي لاسيف الا ذوالفقار

 

سينه اش گنجينه ء خاموش اسرار جهان

 

رفت برمعراج دوش خاتم پيغمبران

 

چشم هايش درنهان از عشق ايزد اشكبار

 

لافتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

 

حيدر است آن بحر بي پايان كه ميجوشد مدام

 

سرّ ذات انبياء وپارسايان را امام،

 

ماه رويش پرتو افكن بر جبين روزگار

 

لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار

 

آل طاهايند اكنون خاندان كسنزان

 

پرچم خيبر به كف ، نور عليشان در نهان

 

قادريّ وقت باش و كسنزان را باش يار

 

لا فتي الا علي لا سيف الا ذوالفقار.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:16  توسط جهانگير-ن  |